محمد على مجاهدى

428

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

ز العطش بر پاست بانگ كودكان * آمد اندر نزد شاه انس و جان كاى شه بىمثل و بىانباز و يار * گشته‌ام در راه عشقت دست و بار ز ابر عشقت بر سرم بارش گرفت * كشتزار هستىام آتش گرفت شاه فرمود : اى علمدار سپاه * آفرينش را تويى پشت و پناه رشته ايجاد اندر دست توست * شش تعيّن كسر لوح شست توست رشته امكان تو را باشد به مشت * مرمرا خود هم تو يارى هم تو پشت گفت : از غير تو دل برداشتم * هردو عالم را ز كف بگذاشتم بر تن من دست و بر دستم علم * العطش و آن‌گه به پاز اهل حرم ؟ ! دست عباس ار نباشد صف‌شكن * بهر يارى تو نبوَد گو به تن گر علم باشد مرا زين پس به دست * مر علم را نام من باشد شكست گرفتد دست علمدار چه غم ؟ * گو نيايد مر شكستى بر علم نك علم را جانب ميدان زنم * گر شوم بىدست بر كيوان زنم سوى ميدان بلا تازم سمند * نام خود تا چون علم سازم بلند مرتوان بردن ز يُمن بيرقت * گوى نام از عاشقان مطلقت در ميان عاشقان پاكباز * چون علم گردم به عالم سرفراز خوش ز خون خويش از ميدان جنگ * بازگردانم علم را سرخ‌رنگ سرخ‌رنگى مرعلم را آبروست * هر ظفر يابد به جنگ او سرخ‌روست چون علم گرديد از خون سرخ‌رنگ * روسفيد آيد علمدارت ز جنگ سرخ‌رويى علتش منصورىست * رنگ زرد آثارى از رنجورىست در فلك شمس است سرخ و باشكوه * زردرو گردد ، نشيند چون به كوه تا مرا دست علم بگرفتن‌ست * مر علم را ننگ از دست من‌ست چون فتد دست علمگير از تنم * خود به منصورى علم را ضامنم سرخ‌رو برگردم از ميدان جنگ * هم علم را سازم از خون سرخ‌رنگ گر نيفتد از بدن در عشق يار * دست باشد در بدن بهر چه‌كار ؟ سر كه در عشقت نگردد پيش جنگ * سر مخوانش هست بر تن بار ننگ